
![]() |
![]() |
|
| دفتر خاطرات سام و ستاره |
|
نمی خواستم چیزی از این ماجرا بنویسم. ولی وقتی خوندمش اشک تو چشام حلقه زد. اصلا نفهمیدم که خیلی ها دارن نگام می کنن. گفتی عشق دوم!حرفی که مرتب تکرار کردی. ولی به همه مقدساتم قسم که دلبر فقط یه اسم بود توی این وبلاگ نه یه یاد تو دلم و یه وجود خارجی. قسم به مقدساتم که بهت حتي تو خيالم هم خیانت نکردم. قسم به مقدساتم که همه چیز رو توهمی که تو داشت خراب کرد( منم شاید بهش دامن زدم)قسم به همه مقدساتم که حاضر بودم همه کاری برات بکنم. حتی از درسم بزنم و با همین اموخته هام بریم یه گوشه زندگی خوبی واسه هم بسازيم. قسم، به همه مقدساتم قسم که همه تلاشم رو کردم ازت فرصت بگیرم تا حرف بزنم و بگم که چیزی رو داري تو ذهنت پرورش می دي که وجود نداشت...چند ماه زنگ می زدم، روزی چند بار، یا جواب نمی دادي و یا ریجکت می کردي، اما خسته نشدم...وقتی به این نتیجه رسیدم که دارم اذیتت می کنم با این کارم تموم کردم زنگ زدن رو...تحت هیچ شرایطی دوست نداشتم وندارم که حداقل از طرف من اذار ببیني....تو ازادی ستاره، چیزی که من می خواستم بهت بدم، حتی با خبر نگرفتنم ازت(مهم ازاد بودن توئه، نه سختیهایی که من می کشم)دیگه بهت نمی گم برگرد. دیگه بهت زنگ نمی زنم( اگرچه مطلبت رو که خوندم بی اختیار گوشی اومد توی دستم و زل زدم به شمارت..ولی دیگه کافیه. من به اندازه کافی برای باور غلطی که داشتی تلاش کردم اما وقتی خودت نمی خوای تصحیحش کنی، من چی کار می تونم بکنم؟
منم یکسال و ۷ ماه دیگه کاری می کنم مشابه با کار تو. اونموقع سعی میکنم که خوش باشم و دلم رو به این خوش کنم که خاطره های خوبی ازت دارم، سعی می کنم بچه بازی که در اوردی از روی حسادت بی دلیل زنانه، به همه چی پشت پا زدی رو فراموش کنم...هر جا هستی خوش باشی...این ارزومه. من تو رو با هیچ کس مقایسه نکردم و نمی کنم. تو خاص بودی و دوست نداشتم این خاصی رو ازت بگیرم تا شبیه بقیه باشی...فراموشت نمی تونم بکنم، اما بهت قول میدم که دیگه برای بودنت هیچ کاری نکنم( به اندازه کافی کردم...بهت ثابت شده...دیگه نوبت توئه...) خوشحالم که می تونی فراموش کنی..این طوری کمتر اذیت می شی...می خوام بدونی که من دیگه کمتر ابی گوش می دم و داریوش جای اونو گرفته..می خوام بدونی که ..... برای تو چه فرقی می کنه دونستن خیلی چیزا؟!! منم خداحافظی نمی کنم..اگه تو سنت شکن بودی، منم متفاوتم!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:59 توسط سام |
|
|
سلام سام من از ادامه حذف میشم...گرچه از اولم نبودم...شایدم تو نبودی..چه فرقی میکنه؟ همیشه بهانه هایی برای پایان قصه ها هست...حتی برای پایان قصه های مادر بزرگا...فکر کن این حرفا بهانه است برای پایان...مهمه؟نه خیلی وقته هیچ چیز مهم نیست...نه برای من و نه برای تو... مهم این نیست چه جوری شروعش کردیم...مهم پایانشه...میدونی خیلی تموم کردن جرات میخواد...حالا حس میکنم جراتشو دارم که برای همیشه دل بکنم از خاطره ها و از روزها و از حرفها و از تو... میدونم توی فکری هنوز که چرا من رفتم و همه چیزو سپردم دست باد زمستونی...بذار جوابت رو بدم...سام تو هیچوقت نمی فهم عشق دست دوم چه زجری داره برای یه زن...از اینکه ببینه کسی که باهاشه هنوز به عشق سابقش میگه دلبر...اینکه بدونه و بفهمه که مردش با خیلیها آرومه...بدونه که ستاره ی دیگه ای هم هست برای سامش...وبدونه سامش میره عشق قبلیشو ببینه ...امان از مقایسه ها و حرفهای نگفته ای که بهتر گفته نشن...سام فراموشم کن...حتی به عنوان یه رویا هم نمیخوام باشم...میفهمی؟...نفر بعد از خودمو درک میکنم که میگم...نذار اون هم مثل من زجر بکشه از عشقای قبلیت...اون که گناهی نکرده...کرده؟اصلا چه فرقی میکنه...مگه تو گناه نکردی؟حتما کردی...همه ی ما گناه کردیم...همه... به هر حال امیدوارم خوش و شاد باشی و به خواسته هات برسی...خب؟این نهایت آرزوی منه... الان آهنگ اصفهانی رو گوش میدم...مرو ای دوست...حس خلسه دارم...اما خب همیشه که نمیشه نرفت و به حرف خواننده ها گوش کرد...مگه نه؟ نمیدونم چرا بخت تو اینجوری شده...همه میرن...همه راهشون جداست ازت...امیدوارم نفر جدید اینجوری نباشه...امیدوارم دست دوم هم نباشه عشقش...تا تو زجر من و هیچوقت درک نکنی... وبلاگ سابقم رو تعطیل کردم که یه وقت اونوری گذرت نیفته و فکر نکنی بهم...یه وبلاگ جدید ساختم و اثاث کشیدم اونجا و آدرسشو به هیچکس ندادم...خیالت راحت نمیتونی پیدام کنی...سرچ هم چیزی رو حل نمی کنه چون با یه اسم دیگه مینویسم... به وبلاگمون نگاه می کنم...چقدر حرف توشه...چقدر حس...چقدر حیف شد...روزشمارو نگاه میکنم و بیشتر حس تنهایی میکنم...به خودم قول دادم اونروز تنهایی برم بیرون و جشن بگیرم...به خاطر عروسیی که گرفته نشد و لباسی که نپوشیدمش و سفره ی عقدی که ندیدمش...میرم یه باغ و لباس قشنگ میپوشم و خودم آرایش میکنم و یه کیک کوچولو میگیرم و جشن میگیرم...جشن پیوند خودم به باد... سام یه قولی بهت میدم...اگه یه روزی پسر دار شدم و از پرورشگاه فرزندی اوردم اسمشو میذارم سام و تو هم اگر دختر دار شدی اسمشو بذار ستاره...خب؟ وقت خداحافظی رسیده...اما نمیگم خداحافظ...من سنت شکنم و تو اینو میدونی...فقط میگم به امید روزهای روشن برای تو... ستاره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:31 توسط ستاره |
|
|
خوبه که تو همه چیزو می دونی. من این روزا فقط می دونم که نمی دونم!
یادمه دوست داشتم اخر قصه ها رو خودم تموم کنم..همیشه هم این کارو کردم. خیلی ها می اومدن پیشم که یه اوج بسازم برای قصه های زندگیشون، اوجی که به قول خودم برد برد باشه. همه ببرن، همه راضی باشن و شاد و منطقی...یه اخر قشنگ واسه قسمتی از کتاب زندگی... همیشه معتقد بودم اگه قراره اخر داستانی بد باشه اصلا نباید شروع بشه. اگه این دنیا این کارو می کنه من نکنم. دنیا رو من بسازم، قصه ها رو من بنویسم، داستان ها رو من خوب تموم کنم...من ..من ..من. هنوزم هیچی نمی دونم .هنوزم فقط تو می دونی و نمی گم اشتباه می کنی...ولی..ولی می شه اخر قصه برد برد بشه..می شه فراموشی رو فراموش کرد.هنوزم می شه. اگه همون نویسنده هایی باشیم که بودیم. سبز و دوست داشتنی و عاشق...اره...هنوز می شه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:23 توسط سام |
|
|
میدونی چیه؟نه تو نمیدونی...اما من خوب میدونم!تو همیشه باید فراموش کنی!فراموش کن!من مثل رضا عطاران بودم برای تو که مثل باران بودی!اینجاست که باد بازی تموم بشه!نه تو برد نه من!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:18 توسط ستاره |
|
|
سپیده
ستاره آهای عمر دوباره گل من دل من جز تو رو دوست نداره... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 15:45 توسط سام |
|
|
قرارمون ساعت عشق
کنار دلشور زدن کنار دلواپسی و ترس یه وقت نیومدن عاشقم و عاشق تو از همه دیوونه ترم قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم
یادت نره دوست دارم خیلی دلم تنگه برات دار و ندارم و بگیر مال خودت ماله چشات
قرارمون بادت نره دوست دارم یادت نره قرارمون یادن نره دوست دارم یادت نره.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 13:52 توسط سام |
|
|
من یه پرنده ام
بی آشیونم آرزو دارم همیشه با تو بمونم
غمی ندارم تا تو رو دارم تویی خوبم تویی گلم تویی نگارم حالا بی تو دلم می گیره وقتی هستی غصه می میره دلم با تو غمی نداره فقط با تو با تو ستاره الای لای لای لای لای لای
اینو واسم ستاره ام برگردان کردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:51 توسط سام |
|
|
یه اغاز دیگه...یه شور دیگه.بهترین روزهای منو ستاره سپری شد.روزهایی که برای هر دومون خاطره بود و لحظه لحظه هاش دلنشین.بودن کنار هم.لذتی که گفتنش و توصیفش اصلا ساده نیست.کلمه ای برای بیانش نمی یابم.جز اینکه بی نهایت دلنشین بود. بی پایان زیبا و بی کران ...و بی کران..!!و بی کران ( کلمه ای پیدا نمی کنم!!)
این روزا هر دومون گرفتاریم و كم تر مي رسيم اپ كنيم...هنوز لحظه هایی از روزی که کنار ستاره بودم رو فراموش نکردم.تک تک حرف ها و حرکات. هر روز وقتی ساعتی می رسه که چند روز پيش با هم بودیم هم دلتنگ می شم و هم شاد! طعم گسی که دوست داشتنی و شیرینه!!من بعد از چهار ماه اولین ترانه رو نوشتم اونم واسه ستاره ای که همه جوره دوستش دارم ازش ممنونم. به خاطر تموم لحظه های شیرینی که با بود و نبودش واسم می سازه.به خاطر اینکه به زندگیم هدف داده و به خاطر خیلی چیزای دیگه...دوست دارم باز واسه هم خاطره ساز باشیم..لحظه هاي ما،زندگي ما تو كنار هم بودن معني پيدا مي كنه. پس بايد تلاش كنيم واسه معني دادن به زندگيمون. ستاره ..دوست دارم..تا بی نهایت؛ تا بی کران و تا ابدیت دوست دارم سبد سبد/ باز گل عشق جوونه زد/ دوست دارم قطار قطار/ خزونمو كردي بهار ستاره..تو هر قدمي كه بر مي دارم با هر نفسي كه مي كشم،به هر جا كه نگاه مي كنم تو رو مي بينم و تو به يادم مياي!!! اي هميشه جاري توي لحظه هام/ اي كه بي تو يك غمي داره صدام/ بي تو حتي روزه عالم تاريكه/ اي ستاره ي روشن اين شبام/ تو نباشي شوق هيچ ديدني نيست/ خيره جز به تو نمي شه اين نگام/ ياد تو لحظه اي از ياد نمي ره/ اي هميشه جاري تو لحظه هام(اينو همين الان بداهه گفتم،مني كه ۴ ماه بود نمي تونستم شعر و ترانه بگم!!! حالا حس مي كنم حرف زدن معموليم هم اهنگ و وزن داره...اينم يه معجزه ديگه از ستاره...حساب معجزه هات رو داري بهترينم؟)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:53 توسط سام |
|
|
درود:
زندگی من داره شیرین ترین لحظاتش رو می گذرونه...سام فردا ساعت ۴ میاد شهر من...و من می خوام پیشش باشم دو روز...دلم هوای عطر تنشو کرده...لبخندای نازش...حرفا و صدای قشنگش...چشمای شیطونش...از همه مهمتر وجود نازنینش...ثانیه ها سر به سرم میذارن...دارم به سختی سعی میکنم صبح بشه...امروز کلی توی خیابونا دنبال خریدهای مامانم بودم...خیلی خسته شدم اما موقع برگشت سامی زنگ زد بهم و من خستگی یادم رفت...سام معجزه است برای من... عاشقم من عاشقی بیقرارم کس ندارد خبر از دل زارم آرزویی جز تو در دل ندارم من به لبخندی از تو خرسندم مهر تو ای مه آرزو مندم بر تو پای بندم از تو وفا خواهم من ز خدا خواهم تا برهد بازم جان تا به تو پیوستم از همه بگسستم بر تو فنا سازم جان...
بدرود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:13 توسط ستاره |
|
|
بعد از کلینیک...اااا ببخشید یادم رفت سلام کنم!!اخه خیلی خوشحالم.فردا بعد از کلینیک و باز کردن لاشه مرغ ها می زنم می رم خونه و فردا صبحش می رم پیش ستاره خودم...خیلی خوشحاااااااااالم.خیلی...سخته دور بودن..سخته ولی رسیدن خیلی شیرینه. گاهی اگه این دوری ها نباشه ادم قدر بودن رو نمی دونه. از تمام وجود خوشحالم. فردا یه روز خاصه خیلی خاص و به دنبالش روزهای دیگه...
آرزو دارم که همه به آرزوهاشون برسن.مثل منو ستاره ام..یه بار اگه شد در کنار همدیگه آپ میکنیم.کنار همدیگه..چقدر عالی...روزای خوبی واسه هم رقم خواهیم زد....ستاااااااااره باور کن نمی دونم چی و چه جوری بنویسم.کلمه ها دست خودم نیستن..اصلا نمی تونن حسم رو منتقل کنن...بنابراین بیشتر از این چیزی نمی نویسم جز این که ...روز هجران و شب فرقت یار آخر شد... دوستت دارم مثل/ لحظه دیدن و اشاره./ دوست دارم مثل/ خواستن بوسه دوباره با تو شاعر با تو عاشق/ با تو مست شقایقم/ با تو سبزم با تو شادم/ با تو هر لحظه عاشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:24 توسط سام |
|
|
صفحه اول ایمل ما زونکن!! |
| درباره وبلاگ |
ما دو همزادیم که از شهر پاک عشق به اینجا آمدیم...تا رقص باد و آتش را بیافرینیم...و چه زیباست این رقص...رقصی شکوه عشق را می نماید... ما با هم اوج تکامل را به تصویر می کشیم...من وجود ندارد هر چه هست ماست...
××سام و ستاره×× |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر مطالب زیبا خاطرات تکنفره خاطرات مشترک عکس نامه های عاشقانه |
| نویسندگان |
|
ستاره سام |
| پیوندها |
|
خاطرات گندم خاطرات عرفان شهر گناه بهزاد و ایسان |
|
RSS
|